تبليغاتX
مـــن و تــــو

مـــن و تــــو

چه کردی با من؟میخواهم بنویسم ...اما از چه؟ وجودم در انتظار گذشت لحظه هاست...اما برای شنیدن چه کلامی؟

حسنك كجایی كه كبری تصمیم گرفت ؟! (خیلی زیباست حتما بخون ) ...

راستش دیشب یاد دبستانمون افتادم .....
یاد کتاب فارسی دبستان هم بخیر
...

گاو ما ما می كرد


گوسفند بع بع می كرد

سگ واق واق می كرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنك كجایی ؟

شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود.حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.

دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد .كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.كبری تصمیم داشت حسنك را رها كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد.پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد.پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود.او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی دیگر می شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

***************************************************

برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود .ریزعلی دید كه کوه ریزش كرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبری و مسافران قطار مردند.

***************************************************

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و كور بود .الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله  مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند.

***************************************************

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.

***************************************************

او كلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.

***************************************************

او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است كه دیكر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجودندارد .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

عشق به خدا...

 

 تا خدا بنده نواز است به خلقم چه نیاز

  می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

تنهایی...

در این تنهایی شب من، اسیرم

                                                 خدایا، در نبودت من، میمرم

          اگر گیری، همین شب هر دو دستم

                                               همیشه تا ابد، مدیونت هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

مرداب غم...

              در این مرداب غم اسیرم

در این مرداب هم ، میمیرم

                اگر رازی شوی هر شب اسیرم

اگر خواهی برایت هم ، میمیرم

                 بگو تا نیلوفری باشم برایت

                               که هر شب سر بزارم بر شونه هایت

               تو باش آن قلبی که بر روی زمینی

                    منم اون تیری که بر قلب تو باشم                                

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

عشق...

 

عشق آوازی نیست که یک رهگذر به یاد بیاورد بخواند و بعد فراموش کند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

حرف دل...

 

آری ,گفتن حرف دل از سوی زبان آسان نیست حرف دل مال دل است محرمش جز جگر شیدا نیست.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

این هفته...

این هفته فقط :

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

کبوتر شد و رفت...

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت

زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 4:40 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

مرگ عشق...

خدایا گر تو درد عاشقی می کشیدی؛

 

تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی؛

 

تو هم چون من به مرگ آرزوها می رسیدی؛

 

پشیمون می شدی از این که عشق رو آفریدی

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

حس غریب...

 

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

زندگی...

 

فکر نکن رو به غروبه زندگی

اگه عاشق باشی خوبه زندگی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

حرفهای ما هنوز ناتمامه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 2:25 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

نگاهت را از من مگیر...

من از این دنیای بیرحم و بی وفا فقط ناز نگاهت را میخواهم

نگاهت را از من مگیر ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

تو را میخواهم...

تو این دنیای بی رحم فقط تو رو میخوام ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

انتظار لعنتی...

چوب خط دیگری بر پهنه درخت زندگی ام ....

حالا این انتظار لعنتی مرا بی وقفه تا کوچه علی چپ می کشاند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

کنار این قطار رفته ایستاده ام

قطار مى رود/تو مى روى/تمام ایستگاه مى رود

و من چقدر ساده ام/که سال هاى سال

در انتظار تو

 

کنار این قطار رفته ایستاده ام

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

نرو...... منو تنها نذار...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

دلم تو را میخواهد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

سکوت...

میدونم

اگه بگم دلم واست تنگ شده

فکر میکنی دروغ میگم

پس منم تو سکوت دلتنگیمو

توی سکوت واست میشکنم

شاید اینجوری صدا بهت برسه

سکوت

سکوت

سکوت

سکوت

....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

هیچی

"اشک در چشمانم می ماند

بغض در گلویم

در ذهنم تو می مانی و من

یک تصویر مبهم از بودن

در ذهنت اما

نمی دانم چه نقش بسته است"

این را نوشتم روی شیشه مه گرفته ماشین و تو با خنده گفتی مثل بچه ها روی شیشه؛ چی می نویسی؟ گفتم هیچی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط علیرضا  |